تبليغاتX
الکی خوش ها




















الکی خوش ها

به نام آنکه هستی از او طعم گرفت

محک: به کودکان سرطانی بدون صرف هیچ هزینه ای کمک کنید با سلام به تمام دوستانی عزیزی که این مطلب را می‌خوانند و برای این کار خیر وقت صرف می‌کنند. خیلی از کودکان وقتی که به دنیا میان حتی طعم یه لحظه سالم بودن رو نمی‌کشن و لحظه‌ای آرامش در کنار خانواده رو ندارن چقدر درد آور فرزند، خواهر، برادر یا نوه خانواده‌ای به بیماری مبتلا شوند که آرامش و حس خوشحالی رو از آن خانواده بگیرد و آن خانواده از پس هزینه‌های درمان این بیماری بر نیایند. همیشه برای انجام کار خیر احتیاج نیست ما از نظر مالی به این جور کودکان کمک کنیم و خیلی راه‌های دیگری وجود دارد که از نظر مالی خیلی مهم‌تر هستند و اون حمایت منو شما و همه افرادی هستند که از بیماری این جور کودکان خبر داریم. حال شما را با موسسه خیریه‌ای آشنا می‌کنیم که بهترین مکان را برای کودکان سرطانی را به وجود آورده است: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" به عنوان يک سازمان غيردولتي، غيرانتفاعي و غيرسياسي در سال 1370 با شماره 6567 به ثبت رسيد و از همان زمان فعاليت رسمي خود را جهت تسکين آلام کودکان مبتلا به سرطان و خانواده‌هاي آنان آغاز نمود.

از همان ابتداي تاسيس، به پشتوانه حضور خالصانه موسسين متخصص و پاک نيت، موسسه "محک" توانست ظرف کمتر از يک دهه با بهره گيري از اعتماد و حمايت‌هاي آحاد مردم و سخت کوشي اعضاء داوطلب و اعمال روش‌هاي علمي و تخصصي در مراقبت‌هاي ويژه از بيماران و خانواده‌هاي آنان در کنار پيشرفت‌هاي علم پزشکي آمار مرگ و مير را از 75 درصد در دهه 60، به 25درصد در دهه80 برساند. موضوع فعاليت مؤسسه محک، انجام امور خيريه در زمينه‌هاي پزشکي، پژوهشي، پيشگيري، درماني، خدماتي، بهداشتي، بيمارستاني، رفاهي و صرفا در جهت حمايت از کودکان مبتلا به سرطان مي‌باشد.
محک تبلوري از ايفاي نقش مشارکت مردمي در جامعه است که در بخش اول اساسي‌ترين شعار محک يعني ”ما را ياري دهيد و از ما ياري بخواهيد” بر آن تصريح شده است. موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" توانسته است در طول 16 سال فعاليت خود بالغ بر 11000 کودک مبتلا به سرطان را تحت حمايت قرار داده و امکان ساخت بيمارستان فوق تخصصي سرطان کودکان "محک" را فراهم آورد. خوب کسانی که از نظر مالی می‌توانند به این کودکان کمک کنند از لینک زیر وارد سایت بشن: www.mahak-charity.Org و حالا کسانی که نمی‌توانند از نظر مالی کمک کنند چه کاری می‌توانند انجام بدهند: همون طور که می‌دانید ممکنه خیلی از افراد این صفحه را بخوانند و به کمک این موسسه بشتابند پس ما باید کاری کنیم که این صفحه را خیلی از افراد ببینند. اولین راه این است که این صفحه را به دوستان خود میل کنید. ممکنه شما با چند نفر فقط ارتباط دارید. ممکنه حتی شما ایمیل یکی از دوستانتان را دارید به آن دوست خود فقط  بتوانید میل بزنید بعضی‌ها هم ممکن است صدها ایمیل از دوستان خود داشته باشن به آنها میل بزنند. مهم فرستادن میل به دیگران است و تعداد آن مهم نیست. اگر همین کار ادامه پیدا کند زنجیره‌ای از ایمیل‌ها به وجود می‌آید که باعث می‌شود تمام ایرانیانی که در اینترنت هستند این صفحه رو بیینند. راه دوم این است که این صفحه را در سایت یا وبلاگ خود قرار بدید تا افراد بیشتری این صفحه رو ببینند. در آخر این صفحه نمایشگری از بازدید این صفحه گذاشته شده است که به شما می‌تواند کمک کند که چقدر این صفحه دیده شده است همه ما امیدوار هستیم بازدید عدد این نمایشگر از میلیون‌ها رد کند تا همه بدانند ایرانیان در کمک کردن به هموطنان خود حرف اول را می‌زنند. از شما ممنون هستیم که با نیت فقط خالصانه این کار را انجام می‌دهید آرزوی سلامتی برای تمام ایرانیان عزیز   
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:51 توسط selda|

سلام به دوستان گلماز وقتی یادم میاد جمعه ها به مکتب رفتم البته همیشه میرفتم ولی جمعه هم میرفتم.مکتب جمعگیم کاظم آقا قلم چی بود.وقتی اومدم دانشگاه ذوق زده بودم که دیگه جمعه هام مال خودمن و  تا هر وقت که بخوام می خوابم و کیف میکنم.ولی از قضا استادان گرانقدر بنده که به زور میخوان مارو باسواد کنن جمعه هامونو پر کردنترم اول بافت داشتیم و ترم دوم اناتومی و باز ترم سومم آناتومی تا اینکه هفته پیش بخت یارمان شد و استاد اناتومی مارا بسی مشعوف کردند و در یک عملیات انتهاری فرمودن درسمان بسی جلو است و لازم نیس جمعه ها به مکتب بیاییدو این طور شد که:

امروز بعد از سالیان دور و دراز این اولین جمعه ای هست که مال خودمه.هرچند الان خونه نیستم و تو یه شهر دیگه و تو خوابگاهم ولی امروز خدای مهربونو صد هزار مرتبه شکر تا اینجاش خیلی خوش گذشته

صبح با بچه ها پاشدیم و یه صبحونه ی شاهانه خوردیم و بعد یه کم کارتون تماشا کردیم و الانم دکتر ب که خیلیم دوسش دارم و بودنش مث روح واسه کالبد واحدمون میمونه داره واسمون نهار میپزه

کاش همه جمعه ها اینقد خوش بگذرن.

خدا جون مهربونم به خاطر این جمعه ازت خیلی ممنونم

واسه همتون جمعه ی خوبی رو ارزو میکنم

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:28 توسط selda|

سلام به همه ی دوستای گلم.سال نو رو به همتون تبریک میگم و از خدا میخوام سال جدید واسه هممون سال خیلی خوبی باشه.از قبل از عید تا الان این اولین باری هست که onشدم.آخه خدا قسمت شما هم بکنه عروسی داداشم بود و چون مهمونامون اکثراً راه دور بودن خیلی سرم شلوغ بود و رسماً از خستگی داشتم میمردم و هیچ استراحتی تو تعطیلات عید نکردم و درس خوندنم که پیشکش!!!!

الانم که 3روزه برگشتم زابل.هوا اینقد گرمه که حاضرم هرکاری کنم که نرم بیرون ولی خوب اجباری میرم هرچند پختن تو این گرما هم عالمی دارد!!!!!بیستم تولدم بود و من صبح نوزدهم رسیدم زابل.دوستامم منو سورپرایز کردن و واسم تولد گرفتن.از اینکه به یادم بودن خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم.تو اینجور روزا وقتی ادم میبینه کسی به یادشه خیلی کیف میکنه و من شخصاً بهترین احساسو تو اینجور وقتا دارم.از خدا میخوم دوستیم با همه ی آدمایی که دوستشون دارم و دوستم دارن تا آخرش خوب خوب بمونه و هر روز بهتر از دیروز بشه!اینم یه عکس از کیکم.جای همتون خیلی خالی بود.

عکس تو ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 10:37 توسط selda|

سلام به دوستای گلم.اول از همه اگه با پست قبلیم ناراحتتون کردم معذرت میخوام.خدا رو شکر الان حالم خیلی خوبه.اینجا جو انتخاباتی خیلی باحاله!!!!همه چی طایفه ای هست و هر که فامیلش بیش    رایش بیشتر!!!!

اینطوریه که اگه یه کاندیدایی بزرگ یه طایفه ای رو راضی کنه که بهش رای بده،کل طایفه به اون رای میدن.تو دانشگاه ما هم یکی از دخترای داروسازی و یکی از پسرا که همکلاسیمه از فامیلای آقای م هستن که کاندید شده و تو دانشگاه کلی تبلیغ میکننش و دستبندای سیاهی که روش اسم آقای م نوشته شده میبندن دستشون و خلاصه خیلی فعالیت میکنن.2شب پیش آقای م جمعی از بچه های پزشکی و دارو رو واسه شام دعوت کرده بود و جناب آقای همکلاسی من و 5تا از دوستامم دعوت کردن ما هم که از خدا خواسته دعوتشونو با کمال میل قبول کردیم ولی نمیدونستیم باید کجا بریم و جناب همکلاسی گفت سرویس میاد دنبالتون.ما هم فک کردیم منظور از سرویس همون مینیبوسا و اتوبوسای دانشگاه خودمون ولی بعد دیدیم نه بابا منظور از سرویس ماشینای آخرین مدل جناب آقای کاندید و اسپانسورهاش و فامیلای محترموشونه!!!!!!!!!!!!!!!!!ما 6تا هم چون نمیخواستیم جدا شیم به صورت خیلی فشرده ای چپونده شدیم تو یه ماشین و این در حالی بود که هر چی پسر جلوی دانشگاه بود به این وضعیت ما داشتن میخندیدن و ما خودمونم از خندیدن و تنگی جا ترکیده بودیم!!!!!!!!!!!!!

خلاصه رفتیم یه خونه ای که اونجا فهمیدیم خونه یکی از پسرای ترم 11 هست که باباش از خرپولای زابله و گویا شده از اسپانسورای جناب م.

بعد دو ساعت جناب م اومد و شروع کرد به سخنرانی و گفت اگه سوالی دارین بپرسین(این اقای م تا حالا 2دوره نماینده زابل بوده)،دو تا از پسرای ترم 7 که خیلی سر و زبون دارن شروع کردن به سوال پیچ کردن آقای م و جناب م هم کم نیاورد و چنان پیچاندشان که نه تنها خودشون بلکه همه ی ما هم هنوز در عجبیم که ایشان این استعداد پیچاندن را از کجا آورده اند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساعت 10 مراسم سخنرانی و شام تموم شد و گفتن باز برین سوار سرویسا شین ولی با این تفاوت که این دفعه 7نفری باید تو یه ماشین جا میشدیم!!!خلاصه این آقایی همدانشگاهی ترم11پرادوشو آورد که برسوندمون ولی خودش نرسوند و راننده یکی دیگه بود و تازه قسمت اکشن شب شروع شد.

اول که سوار شدیم گفت از کمربندی برم یا از میدون؟دید ما زیاد وارد نیستیم و نمیشناسیم گفت دیرتون شده یا نه؟؟؟؟ما هم که غافل و ساده گفتیم نه دیرمون نشده!گف پس از میدون میرم.بعد شروع کرد به سوال پیچ کردن ما که چی میخونین و اهل کجایین و....؟؟؟؟؟؟؟؟بعدشم گیر داده بود خوابگاتون شخصیه؟؟؟!!!!!

تو دلم گفتم بابا یکی بیاد اینو از برق بکشه بیرون!من پش نشسته بودم و از خنده داشتم غش میکردم آخه چایی نخورده خیلی صمیمی شده بود و میگف اگه دیرتون نیس میخواین بریم یه چرخی بزنیم؟؟؟!!!!

ولی خداییش خیلی مودب بود و خیلی دلم واسش سوخت که به خاطر 7تا رای خودشو اینقد خار و ذلیل کرد ولی خوب از یه طرفم کلی خندوندمون.این فقط یه شب از ماجراهای انتخاباتی تو زابله!!!!

در کل شب خوبی بود و کلی خندیدیم و کیف کردیم.جاتون خالی بود.مخصوصاً جای دنیز و سمانه خیلی خالی بود!!!

پ.ن:امروز یه دمپخت خوشمزه پختم(اینو اینجا یاد گرفتم) و قراره عصرم با بچه ها شعله زرد درست کنیم!!!!



نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 15:47 توسط selda|

سلام به دوستای گلم.چن روزه که حالم حسابی گرفته هست.نمیدونم خودمو خفه کنم یا استاد بهداشتو!!!!ترم پیش بهداشت1 داشتم که 2 واحد بود و با 2تا استاد بود.یکیش12.5نمره و اون یکی 7.5نمره.اونی که 7.5 نمره بود خیلی استاد گلی بود پزشک معتمد دانشگاهم هست و خیلی گله!!!البته هنوز از اون جایی که رفته فرانسه نمره ها رو نداده.استاد 12.5نمره ای،مدیرکل دانشگاه و روز ثبت نام باهاش حسابی دعوام شد و کلاً خیلی آدم گیریه!خوشم نمیاد از کسی در این حدبدگویی کنم ولی این آدم که واقعاً نمیدونم میشه بهش آدم گفت یا نه این ترم پدر منو دراورد و هنوزم که هنوزه داره اذیتم میکنه.کل ترم بجای درس دادن فقط و فقط جغرافیای داخل و خارج کشورو بهمون درس داد و عکساشو تو پاریس و وین بهمون نشون داد.من از 12.5 نمرش شدم11.5.نمره ها رو تو برد زده بود ما تو کلاس37 نفریم و جلوی نمره ی 12نفرمون یه ستاره ی خوشگلم زده بود.منم با خودم گفتم حتماً ورقمو خیلی خوب نوشتم این ستاره هم تشویقیه!!!دفتر جناب مردم آزار طبقه سوم هست و منم رفتم پیشش که قضیه ی ستاره هارو بپرسم که خدا نصیب هیشکی نکنه!!!!!وقتی رسیدم تو راهرو بود و داش با یکی حرف میزد.این هیولای گنده وقتی منو دید یهو شروع کرد به وارد شدن تو اتاقای مختلف و همه رو جمع کرد تو راهرو و شروع کرد به سخنرانی و گفت میدونین چیه؟؟!!!!ورقه این دانشجو منو آتیش زده و هیچی یاد نگرفته!!!!تو دلم گفتم نه که تو خیلی درس دادی!!!

بعدشم آبرومو پیش همه برد این کارمندای بی عرضه هم عین گوسفند همه حرفاشو تایید میکردن.هیچ کدومشون جرات نمیکنن رو حرفش،حرف بزنن و کلاً خیلی ابلهن.

حالا بگذریم از این آبروریزیا!هیولا بهم گفت چون شما یه سوالییو غلط نوشتی که من خیلی تو کلاس روش تاکید کرده بودم یعنی اینکه هیچی یاد نگرفتی و نفهمیدی(خواستم بگم نفهم خودتیو جد و آبادت که تو رو اینطوری تربیت کردن ولی چون بغض تو گلوم گیر کرده بود نتونستم  حتی یه کلمه هم حرف بزنم و فقط با تاسف تو چشاش زل زدم)و باید این واحدو یه بار دیگه برداری تا یاد بگیری و خیلی هم جدی گفت.الان من خیلی ناراحتم.هنوز نمره هارو تو سایت نزدن که ببینم میفتم یا نه.آخه کجای دنیا دیده شده به خاطر یه نمره غلط ادم بیفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی استاد بی وجدانیه.نسبت به همه همینطوریه.خیلی ظالمه و از اذیت کردن آدما لذت میبره و هیچی از احترام و بزرگی و کوچیکی سرش نمیشه.سوابقشم این خصوصیتشو تایید میکنن.ازش متنفرم.ولی هرچی فکر میکنم نمیتونم درک کنم که یه آدم چه طور میتونه اینقد بی وجدان باشه؟!

خلاصه حکایت این روزای من از این قراره.دعام کنین که هیولا نندازدم!!!!

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 20:51 توسط selda|


اینک زمین را می‌ستاییم؛
زمینی که ما را در بر گرفته است.
ای اهوره‌مَزدا !
زنان را می­ستاییم.
زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند
و از بهترین اَشَه برخوردارند، می‌ستاییم.
اوستا - یسنا ۳۸ - بند ۱


کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از 3 قرن پس از
میلاد- که از 20 قرن پیش از میلاد- روزی موسوم به روز عشق وجود داشته
است. جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است
با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۴ روز پس از ولنتاین فرنگی! این روز سپندارمذگان
یا اسفندارمذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان “روز
عشق” به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را 30 روز حساب می
کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک
نام داشتند. روز پنجم سپندار مذ بوده است. سپندارمذ لقب ملی زمین یعنی
گستراننده، مقدس و فروتن است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و
گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون
مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان
اسپندارمذگان را به عنوان نماد عشق می پنداشتند.
در باور ایرانى مرد داراى قدرت مردانگى و تفکر و خردورزى بیشترى است، در
برابر آن زن نیز داراى مهر ورزى، عشق پاک، پاکدامنى و از خودگذشتگى
فراوان ترى است که هر یک از این دو به تنهایى راه به جایى نبرده و حتى
روند پویایى گیتى را هم به ایستایى مى کشانند. اگر مردان بدنه هواپیماى
خوشبختى اند، زنان موتور آن اند که پیکره بى موتور و موتور بى بدنه هیچ
کدام به تنهایى به اوج سعادت نمى رسند بلکه ذره اى حرکت و جنبش هم
برایشان ناممکن است. اشوزرتشت خوشبختى بشر را وابسته به میزان دانش و خرد
انسان مى داند نه جنسیت و قومیت و رنگ و نژاد و از دیدگاه وى همه
انسان ها _ همه زنان و مردان _ داراى حقوق برابرند. او دختران را در
گزینش همسر آزاد شمرده و عشق پاک و دانش نیک را دو معیار اصلى مى داند و
خوشبختى همسران جوان را در زندگى زناشویى در این مى داند که هر یک بکوشند
تا در راستى از دیگرى پیشى جویند.
امشاسپند سپندارمذ، نگهبان و ایزدبانوی زمین ِسرسبز و نشانی از باروری و
زایش است. جشن سپندارمذگان یا اسفندگان، روز گرامیداشت زنان در ایران
باستان بوده و این روز به نام «مرد‌گیران» یا «مژدگیران» یا «مزدگیران»
(=هدیه گرفتن از مردان) نیز در ادبیات فارسی به کار رفته است.
گردیزی در کتاب زین­الاخبار نیز درباره­ واژه­ «مردگیران» اشاره کرده
­است که از این جهت این جشن را مردگیران می­گفتند که زنان به اختیار خویش
و با آزادی، شوی و مرد زندگی خود را برمی­گزیدند.سپندار مذگان جشن زمین و
گرامی‌داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌کردند. در این روز
زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را
بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌کردند
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 14:36 توسط selda|

سلام دوستان بعد از مدتها دوری دوباره برگشتمبالاخره ترم ۲ هم تموم شد یعنی همه ی امتحانارو داده بودیم ولی این آناتومی عملی مونده بود.این ترم آناتومی سروگردن داشتم.خیلی سخت بود واسه عملیش هم جسد بود هم مولاژاستاد گرامی هم از اول ترم حتی یه شریانم بهمون نشون نداده بود و همش میگف خودتون کار کنین و ماهم هیچوقت کار نمیکردیم.مسئول سالن مولاژ آقای آ هست که یه مرد درشت هیکلی هست که خیلی با ابهته و همه ازش حساب میبرن و واسه اینکه تو سالن مولاژ با دوتا مولاژ زاقارت کار کنیم باید ۶تا کارت دانشجویی پیشش گرو بذاریمواسه امتحانم وقت کم بود.۲روز قبل امتحان من و چند تن از دوستان رفتیم پیشش و جلوی پسرا کلی عجز و ناله و خواهش ازش کردیم که یه جمجمه بده ما ببریم خوابگاه شب کار کنیم ولی قبول نکرد.غافل از آنکه ما به این آسونیا پس نمیکشیم و همیشه افکار پلید شیطانی تو سرمون داریممن و باران یه جمجمه و یه مغز انداختیم تو کیفمون و اومدیماز آقای آ که حتی نمیشه یه نخم کش رفت ما یه جمجمه و مغز دزدیدیم و این چنین شد که ما اولین دزدیمان را در راه علم به انجم رساندیمخیلی پر هیجان بود.من که داشتم سکته میکردم.گفتم الانه که مچمونو بگیره آخه آخرسر همیشه مولاژارو میشمارهولی هیچی نفهمید.صبح روز امتحان آوردیم گذاشت سر جاش.امتحانمون روز ۲۲ بهمن بود.صبح پا شدیم که ۵تایی بریم دانشگاه.دیدیم جلوی خوابگاه کلی سرباز با لباس بلوچی وایستادن یه خانمم جلومونو گرفت سیم جیممون کرد.رو همه ی پشت بوما تک تیرانداز وایستاده بود و یگان ویژه هم توشون بود.اینقد جو ترسناکی بود احساس میکردم هر لحظه ممکنه حمله کنن.عین حکومت نظامی شده بود.تا حالا همچین صحنه ای ندیده بودم.تو اون وضعیت پیاده رفتیم دانشگاه.امتحان تو دانشکده پرستاری مامایی بود ما رو تو سالن تشریح قرنتینه کردن و جسد بردن بیرون بقیه ی مولاژارم ایستگاهی گذاشتن تو حیاطخیلی خفن بود.رو هر مولاژم یه مراقب بود.۲تا سوالشم از جسد بود.تازه یه جسد جدید واسمون آوردن که قراره اول واسه ما تشریحش کنن.خلاصه امتحان با تمام سختیاش تموم شدخیلی باحال بود و کلی خندیدم و بهم خوش گذشت.بهترین و پر خاطره ترین امتحانی بود که تا حالا دادم.اینم شد ۲۲ بهمن منحالا شدم ترم بالایی.ورودیای جدید اومدن و ما همش بهشون میگیم ترمولک آخه به موقش به خودمونم زیاد ترمولک گفتن تازه خیلی وقتا الانشم میگنمن دلم اورمیه میخواد.اینطور که معلومه امسال ۴شنبه سوریو باید اینجا باشم به خاطر همینم خیلی ناراحتمآخه من کلی برنامه واسه ۴شنبه سوری داشتم.دلم واسه مامانمینا یه ذره شده.من اورمیه میخوام

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 23:29 توسط selda|

من اومدم!بعد از سال ها......!

ذاتا هر وقت نزدیک امتحانات می شه احساس نیاز منم به اینترنت و وبلاگ و فیس و تلویزیون... بیشتر میشه!!!من که حتی خطبه های نماز جمعه رو هم می بینم!

کلا تمرکز روی برنامه‌های تفریحی رابطه‌ی مستقیمی با نزدیک شدن به تاریخِ امتحانات داره!

خدایا ای کاش وقتی داشتی این.......همه باکتری و ویروسو با مخلفاتشون خلق می کردی یه کمم به فکر ما بیچاره ها بودی!میکروب پاس شم شانس آوردم!

خطاب به استاد گرامی:من موندم این موفق باشید ته برگه چیه ؟! تو که میخوای مارو بندازی ، چرا میگی موفق باشید

 

از این که نمیده !!! اینو بلدم !! اینو سر امتحان مینویسم در میاد !!! صبح پا میشم میخونم اینو !!!

(زمزمه های درونی من در شب امتحان)

یادم آید روز دیرین , خوب وشیرین ,

اول ترم , وقت بسیار , درس اندک . . .

اما اینک روز آخر , روز تلخ امتحانات ,

 آخر ترم , وقت اندک , درس بسیار ، درس بسیار ، درس بسیار...

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 3:3 توسط deni7z|

با همه ی بی سروسامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه ی توفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه میدانمت

خوبترین حادثه میدانی ام؟؟

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانیست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

(سروده ی محمدعلی بهمنی)

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:35 توسط selda|


نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:11 توسط selda|

سلام بر همگی.امروز صبح امتحان بیوشیمی داشتم.10نمره ی امتحان ترم بود.این ترم تو کلاس فقط من و یکی از دوستام جزوه می نوشتیم یعنی اوایل همه مینوشتن ولی بعد از چند جلسه همه به آخر کلاس رسوب کردن و مشغول گوش کردن به موسیقی یا وبگردی یا خواب و یا مطالعه سایر دروس شدند و شغل شریف میرزابنویسی رو من و باران(دوستم)بر عهده گرفتیم.استادمونم خیلی خوب بود و سوالات آسونش زبانزد خاص و عام هست و خداییش ترم پیشم که بیو1 رو با همین استاد داشتیم خیلی خوب بود.ولی امروز چشمتون روز بد نبینه!!!استاد عزیز ما گویی از بی توجهی بچه ها کارد به استخوان هایشان رسیده و یه سوالایی داده بود که من شخصاً هنگ کرده بودم و همه ی چر خه هارو قاطی کرده بودم و سدیم خونم بالا زده بود و دچار هایپرتنشن شده بودم و داشتم سکته میکردم.از شانس خشکیده ی کلاس ما هم دو تا مراقب یکیش این سر کلاس یکیشم اون سر کلاس عین دوتا جغد مکار وایستاده بودن و تو چشم آدم نگاه میکردن که مبادا یکی سرشو تکون بده و با وجود تمام هماهنگی های قبلی نشد تقلب کنیم و امتحانش گند بود.دعام کنین که نمرم خوب شه!!!

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 16:17 توسط selda|

سلام بر همگی.اینجا به زابل میگن دارالولایه سیستان!!!!!!!!!!!!امروز از صبح هوا طوفانی بود.بادای 120 روزه تابستونا میان ولی امروزم ازون بادای افتضاح داشت.دانشگاه کلاً تعطیل شد.بچه های ترم بالایی میگن تو تابستونم اینقد شدید نمیشد.

باد با گردوخاک بود و اصلاً نمیشد بیرون رفت.حتی تو واحدمونم به خاطر پنجره ها پر گرد و خاک بود و صبح که بیدار شدم و اومدم تو هال چشام هیچ جارو نمیدید.واسه من یکی که خیلی هیجان داشت.

ظهر تصمیم گرفتیم نریم سلف و گفتیم بریم از سوپری روبه روی خوابگاه ژامبون و نون باگت بگیریم.من و یکی از دوستام فداکاری به خرج دادیم و در یک حرکت تاریخی و شجاعانه حاضر شدیم خطرات ناشی از بادو به جون بخریم و واسه پر کردن شکم بریم خرید.توو خیابون اثری از افراد پیاده نبود البته به جز ما و همه با ماشین بودن.

خلاصه با هزار و یک بدبختی رفتیم خرید کردیم و اومدیم ولی خیلی خوش گذشت.

میگن قراره تا 5شنبه همین طوری باد و گردوخاک بشه.من که ز خدامه که باد باشه و دانشگاه تعطیل باشه آخه شنبه امتحان بیوشیمی دارم و 10 نمره پایان ترم و هنوز 100صفم مونده و همه روزه هم کلاس داریم.

حالا باز کلاسای اساسی یه چیزی ولی اینکه بخوای واسه جبرانی اندیشه هم بری کلاس دیگه آخر حالگیریه!!!

اینجا هوا بسی سرد است و ما داریم می یخیم و از فرط گرد و غبار تبدیل به فسیل های رو خاکی می شویم.

واسم دعا کنین که امتحانمو خوب بدم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 20:59 توسط selda|


آخرين مطالب
» من سعی خواهم کرد به صدها نفر بفرستم شما چطور؟
» یه جمعه به یادماندنی!!!
» سال نو و سن نو!!!!تولدم مبارک!!!!!!!!!!!1
» ماجرای انتخابات تو دارالولایه!!!!
» امان از دست بهداشت!!!!
» سپندارمذگان یا والنتاین ؟!؟
» 22 بهمن 1390
» بوی شوم امتحان آید همی...
» آمده ام با عطش سالها
» HAPPY NEW YEAR

 Design By : Pichak