الکی خوش ها
به نام آنکه هستی از او طعم گرفت
امروز بعد از سالیان دور و دراز این اولین جمعه ای هست که مال خودمه.هرچند الان خونه نیستم و تو یه شهر دیگه و تو خوابگاهم ولی امروز خدای مهربونو صد هزار مرتبه شکر تا اینجاش خیلی خوش گذشته صبح با بچه ها پاشدیم و یه صبحونه ی شاهانه خوردیم و بعد یه کم کارتون تماشا کردیم و الانم دکتر ب که خیلیم دوسش دارم و بودنش مث روح واسه کالبد واحدمون میمونه داره واسمون نهار میپزه کاش همه جمعه ها اینقد خوش بگذرن. خدا جون مهربونم به خاطر این جمعه ازت خیلی ممنونم واسه همتون جمعه ی خوبی رو ارزو میکنم الانم که 3روزه برگشتم زابل.هوا اینقد گرمه که حاضرم هرکاری کنم که نرم بیرون ولی خوب اجباری میرم هرچند پختن تو این گرما هم عالمی دارد!!!!!بیستم تولدم بود و من صبح نوزدهم رسیدم زابل.دوستامم منو سورپرایز کردن و واسم تولد گرفتن.از اینکه به یادم بودن خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم.تو اینجور روزا وقتی ادم میبینه کسی به یادشه خیلی کیف میکنه و من شخصاً بهترین احساسو تو اینجور وقتا دارم.از خدا میخوم دوستیم با همه ی آدمایی که دوستشون دارم و دوستم دارن تا آخرش خوب خوب بمونه و هر روز بهتر از دیروز بشه!اینم یه عکس از کیکم.جای همتون خیلی خالی بود. اینطوریه که اگه یه کاندیدایی بزرگ یه طایفه ای رو راضی کنه که بهش رای بده،کل طایفه به اون رای میدن.تو دانشگاه ما هم یکی از دخترای داروسازی و یکی از پسرا که همکلاسیمه از فامیلای آقای م هستن که کاندید شده و تو دانشگاه کلی تبلیغ میکننش و دستبندای سیاهی که روش اسم آقای م نوشته شده میبندن دستشون و خلاصه خیلی فعالیت میکنن.2شب پیش آقای م جمعی از بچه های پزشکی و دارو رو واسه شام دعوت کرده بود و جناب آقای همکلاسی من و 5تا از دوستامم دعوت کردن ما هم که از خدا خواسته دعوتشونو با کمال میل قبول کردیم ولی نمیدونستیم باید کجا بریم و جناب همکلاسی گفت سرویس میاد دنبالتون.ما هم فک کردیم منظور از سرویس همون مینیبوسا و اتوبوسای دانشگاه خودمون ولی بعد دیدیم نه بابا منظور از سرویس ماشینای آخرین مدل جناب آقای کاندید و اسپانسورهاش و فامیلای محترموشونه!!!!!!!!!!!!!!!!!ما 6تا هم چون نمیخواستیم جدا شیم به صورت خیلی فشرده ای چپونده شدیم تو یه ماشین و این در حالی بود که هر چی پسر جلوی دانشگاه بود به این وضعیت ما داشتن میخندیدن و ما خودمونم از خندیدن و تنگی جا ترکیده بودیم!!!!!!!!!!!!! خلاصه رفتیم یه خونه ای که اونجا فهمیدیم خونه یکی از پسرای ترم 11 هست که باباش از خرپولای زابله و گویا شده از اسپانسورای جناب م. بعد دو ساعت جناب م اومد و شروع کرد به سخنرانی و گفت اگه سوالی دارین بپرسین(این اقای م تا حالا 2دوره نماینده زابل بوده)،دو تا از پسرای ترم 7 که خیلی سر و زبون دارن شروع کردن به سوال پیچ کردن آقای م و جناب م هم کم نیاورد و چنان پیچاندشان که نه تنها خودشون بلکه همه ی ما هم هنوز در عجبیم که ایشان این استعداد پیچاندن را از کجا آورده اند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ساعت 10 مراسم سخنرانی و شام تموم شد و گفتن باز برین سوار سرویسا شین ولی با این تفاوت که این دفعه 7نفری باید تو یه ماشین جا میشدیم!!!خلاصه این آقایی همدانشگاهی ترم11پرادوشو آورد که برسوندمون ولی خودش نرسوند و راننده یکی دیگه بود و تازه قسمت اکشن شب شروع شد. اول که سوار شدیم گفت از کمربندی برم یا از میدون؟دید ما زیاد وارد نیستیم و نمیشناسیم گفت دیرتون شده یا نه؟؟؟؟ما هم که غافل و ساده گفتیم نه دیرمون نشده!گف پس از میدون میرم.بعد شروع کرد به سوال پیچ کردن ما که چی میخونین و اهل کجایین و....؟؟؟؟؟؟؟؟بعدشم گیر داده بود خوابگاتون شخصیه؟؟؟!!!!! تو دلم گفتم بابا یکی بیاد اینو از برق بکشه بیرون!من پش نشسته بودم و از خنده داشتم غش میکردم آخه چایی نخورده خیلی صمیمی شده بود و میگف اگه دیرتون نیس میخواین بریم یه چرخی بزنیم؟؟؟!!!! ولی خداییش خیلی مودب بود و خیلی دلم واسش سوخت که به خاطر 7تا رای خودشو اینقد خار و ذلیل کرد ولی خوب از یه طرفم کلی خندوندمون.این فقط یه شب از ماجراهای انتخاباتی تو زابله!!!! در کل شب خوبی بود و کلی خندیدیم و کیف کردیم.جاتون خالی بود.مخصوصاً جای دنیز و سمانه خیلی خالی بود!!! پ.ن:امروز یه دمپخت خوشمزه پختم(اینو اینجا یاد گرفتم) و قراره عصرم با بچه ها شعله زرد درست کنیم!!!!
بعدشم آبرومو پیش همه برد این کارمندای بی عرضه هم عین گوسفند همه حرفاشو تایید میکردن.هیچ کدومشون جرات نمیکنن رو حرفش،حرف بزنن و کلاً خیلی ابلهن. حالا بگذریم از این آبروریزیا!هیولا بهم گفت چون شما یه سوالییو غلط نوشتی که من خیلی تو کلاس روش تاکید کرده بودم یعنی اینکه هیچی یاد نگرفتی و نفهمیدی(خواستم بگم نفهم خودتیو جد و آبادت که تو رو اینطوری تربیت کردن ولی چون بغض تو گلوم گیر کرده بود نتونستم حتی یه کلمه هم حرف بزنم و فقط با تاسف تو چشاش زل زدم)و باید این واحدو یه بار دیگه برداری تا یاد بگیری و خیلی هم جدی گفت.الان من خیلی ناراحتم.هنوز نمره هارو تو سایت نزدن که ببینم میفتم یا نه.آخه کجای دنیا دیده شده به خاطر یه نمره غلط ادم بیفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی استاد بی وجدانیه.نسبت به همه همینطوریه.خیلی ظالمه و از اذیت کردن آدما لذت میبره و هیچی از احترام و بزرگی و کوچیکی سرش نمیشه.سوابقشم این خصوصیتشو تایید میکنن.ازش متنفرم.ولی هرچی فکر میکنم نمیتونم درک کنم که یه آدم چه طور میتونه اینقد بی وجدان باشه؟! خلاصه حکایت این روزای من از این قراره.دعام کنین که هیولا نندازدم!!!!
ذاتا هر وقت نزدیک امتحانات می شه احساس نیاز منم به اینترنت و وبلاگ و فیس و تلویزیون... بیشتر میشه!!!من که حتی خطبه های نماز جمعه رو هم می بینم! کلا تمرکز روی برنامههای تفریحی رابطهی مستقیمی با نزدیک شدن به تاریخِ امتحانات داره! خدایا ای کاش وقتی داشتی این.......همه باکتری و ویروسو با مخلفاتشون خلق می کردی یه کمم به فکر ما بیچاره ها بودی!میکروب پاس شم شانس آوردم! خطاب به استاد گرامی:من موندم این موفق باشید ته برگه چیه ؟! تو که میخوای مارو بندازی ، چرا میگی موفق باشید از این که نمیده !!! اینو بلدم !! اینو سر امتحان مینویسم در میاد !!! صبح پا میشم میخونم اینو !!! (زمزمه های درونی من در شب امتحان) یادم آید روز دیرین , خوب وشیرین , اول ترم , وقت بسیار , درس اندک . . . اما اینک روز آخر , روز تلخ امتحانات , آخر ترم , وقت اندک , درس بسیار ، درس بسیار ، درس بسیار...
باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدن آنی ام آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه ی توفانی ام دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانی ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام خوبترین حادثه میدانمت خوبترین حادثه میدانی ام؟؟ حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانیست که بارانی ام حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام (سروده ی محمدعلی بهمنی)
باد با گردوخاک بود و اصلاً نمیشد بیرون رفت.حتی تو واحدمونم به خاطر پنجره ها پر گرد و خاک بود و صبح که بیدار شدم و اومدم تو هال چشام هیچ جارو نمیدید.واسه من یکی که خیلی هیجان داشت. ظهر تصمیم گرفتیم نریم سلف و گفتیم بریم از سوپری روبه روی خوابگاه ژامبون و نون باگت بگیریم.من و یکی از دوستام فداکاری به خرج دادیم و در یک حرکت تاریخی و شجاعانه حاضر شدیم خطرات ناشی از بادو به جون بخریم و واسه پر کردن شکم بریم خرید.توو خیابون اثری از افراد پیاده نبود البته به جز ما و همه با ماشین بودن. خلاصه با هزار و یک بدبختی رفتیم خرید کردیم و اومدیم ولی خیلی خوش گذشت. میگن قراره تا 5شنبه همین طوری باد و گردوخاک بشه.من که ز خدامه که باد باشه و دانشگاه تعطیل باشه آخه شنبه امتحان بیوشیمی دارم و 10 نمره پایان ترم و هنوز 100صفم مونده و همه روزه هم کلاس داریم. حالا باز کلاسای اساسی یه چیزی ولی اینکه بخوای واسه جبرانی اندیشه هم بری کلاس دیگه آخر حالگیریه!!! اینجا هوا بسی سرد است و ما داریم می یخیم و از فرط گرد و غبار تبدیل به فسیل های رو خاکی می شویم. واسم دعا کنین که امتحانمو خوب بدم!
از وقتی یادم میاد جمعه ها به مکتب رفتم البته همیشه میرفتم ولی جمعه هم میرفتم.مکتب جمعگیم کاظم آقا قلم چی بود.وقتی اومدم دانشگاه ذوق زده بودم که دیگه جمعه هام مال خودمن و تا هر وقت که بخوام می خوابم و کیف میکنم.ولی از قضا استادان گرانقدر بنده که به زور میخوان مارو باسواد کنن جمعه هامونو پر کردن
ترم اول بافت داشتیم و ترم دوم اناتومی و باز ترم سومم آناتومی تا اینکه هفته پیش بخت یارمان شد و استاد اناتومی مارا بسی مشعوف کردند و در یک عملیات انتهاری فرمودن درسمان بسی جلو است و لازم نیس جمعه ها به مکتب بیایید
و این طور شد که:
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
زمینی که ما را در بر گرفته است.
ای اهورهمَزدا !
زنان را میستاییم.
زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند
و از بهترین اَشَه برخوردارند، میستاییم.
اوستا - یسنا ۳۸ - بند ۱
کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از 3 قرن پس از
میلاد- که از 20 قرن پیش از میلاد- روزی موسوم به روز عشق وجود داشته
است. جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است
با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۴ روز پس از ولنتاین فرنگی! این روز سپندارمذگان
یا اسفندارمذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان “روز
عشق” به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را 30 روز حساب می
کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک
نام داشتند. روز پنجم سپندار مذ بوده است. سپندارمذ لقب ملی زمین یعنی
گستراننده، مقدس و فروتن است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و
گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون
مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان
اسپندارمذگان را به عنوان نماد عشق می پنداشتند.
در باور ایرانى مرد داراى قدرت مردانگى و تفکر و خردورزى بیشترى است، در
برابر آن زن نیز داراى مهر ورزى، عشق پاک، پاکدامنى و از خودگذشتگى
فراوان ترى است که هر یک از این دو به تنهایى راه به جایى نبرده و حتى
روند پویایى گیتى را هم به ایستایى مى کشانند. اگر مردان بدنه هواپیماى
خوشبختى اند، زنان موتور آن اند که پیکره بى موتور و موتور بى بدنه هیچ
کدام به تنهایى به اوج سعادت نمى رسند بلکه ذره اى حرکت و جنبش هم
برایشان ناممکن است. اشوزرتشت خوشبختى بشر را وابسته به میزان دانش و خرد
انسان مى داند نه جنسیت و قومیت و رنگ و نژاد و از دیدگاه وى همه
انسان ها _ همه زنان و مردان _ داراى حقوق برابرند. او دختران را در
گزینش همسر آزاد شمرده و عشق پاک و دانش نیک را دو معیار اصلى مى داند و
خوشبختى همسران جوان را در زندگى زناشویى در این مى داند که هر یک بکوشند
تا در راستى از دیگرى پیشى جویند.
امشاسپند سپندارمذ، نگهبان و ایزدبانوی زمین ِسرسبز و نشانی از باروری و
زایش است. جشن سپندارمذگان یا اسفندگان، روز گرامیداشت زنان در ایران
باستان بوده و این روز به نام «مردگیران» یا «مژدگیران» یا «مزدگیران»
(=هدیه گرفتن از مردان) نیز در ادبیات فارسی به کار رفته است.
گردیزی در کتاب زینالاخبار نیز درباره واژه «مردگیران» اشاره کرده
است که از این جهت این جشن را مردگیران میگفتند که زنان به اختیار خویش
و با آزادی، شوی و مرد زندگی خود را برمیگزیدند.سپندار مذگان جشن زمین و
گرامیداشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. در این روز
زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را
بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند
بالاخره ترم ۲ هم تموم شد یعنی همه ی امتحانارو داده بودیم ولی این آناتومی عملی مونده بود.این ترم آناتومی سروگردن داشتم.خیلی سخت بود واسه عملیش هم جسد بود هم مولاژ
استاد گرامی هم از اول ترم حتی یه شریانم بهمون نشون نداده بود و همش میگف خودتون کار کنین و ماهم هیچوقت کار نمیکردیم.مسئول سالن مولاژ آقای آ هست که یه مرد درشت هیکلی هست که خیلی با ابهته و همه ازش حساب میبرن و واسه اینکه تو سالن مولاژ با دوتا مولاژ زاقارت کار کنیم باید ۶تا کارت دانشجویی پیشش گرو بذاریم
واسه امتحانم وقت کم بود.۲روز قبل امتحان من و چند تن از دوستان رفتیم پیشش و جلوی پسرا کلی عجز و ناله و خواهش ازش کردیم که یه جمجمه بده ما ببریم خوابگاه شب کار کنیم ولی قبول نکرد.غافل از آنکه ما به این آسونیا پس نمیکشیم و همیشه افکار پلید شیطانی تو سرمون داریم
من و باران یه جمجمه و یه مغز انداختیم تو کیفمون و اومدیم
از آقای آ که حتی نمیشه یه نخم کش رفت ما یه جمجمه و مغز دزدیدیم و این چنین شد که ما اولین دزدیمان را در راه علم به انجم رساندیم
خیلی پر هیجان بود.من که داشتم سکته میکردم.گفتم الانه که مچمونو بگیره آخه آخرسر همیشه مولاژارو میشماره
ولی هیچی نفهمید.صبح روز امتحان آوردیم گذاشت سر جاش.امتحانمون روز ۲۲ بهمن بود.صبح پا شدیم که ۵تایی بریم دانشگاه.دیدیم جلوی خوابگاه کلی سرباز با لباس بلوچی وایستادن یه خانمم جلومونو گرفت سیم جیممون کرد.رو همه ی پشت بوما تک تیرانداز وایستاده بود و یگان ویژه هم توشون بود.اینقد جو ترسناکی بود احساس میکردم هر لحظه ممکنه حمله کنن.عین حکومت نظامی شده بود.تا حالا همچین صحنه ای ندیده بودم.تو اون وضعیت پیاده رفتیم دانشگاه.امتحان تو دانشکده پرستاری مامایی بود ما رو تو سالن تشریح قرنتینه کردن و جسد بردن بیرون بقیه ی مولاژارم ایستگاهی گذاشتن تو حیاط
خیلی خفن بود.رو هر مولاژم یه مراقب بود.۲تا سوالشم از جسد بود.تازه یه جسد جدید واسمون آوردن که قراره اول واسه ما تشریحش کنن.خلاصه امتحان با تمام سختیاش تموم شد
خیلی باحال بود و کلی خندیدم و بهم خوش گذشت.بهترین و پر خاطره ترین امتحانی بود که تا حالا دادم.اینم شد ۲۲ بهمن من
حالا شدم ترم بالایی.ورودیای جدید اومدن و ما همش بهشون میگیم ترمولک آخه به موقش به خودمونم زیاد ترمولک گفتن تازه خیلی وقتا الانشم میگن
من دلم اورمیه میخواد.اینطور که معلومه امسال ۴شنبه سوریو باید اینجا باشم به خاطر همینم خیلی ناراحتم
آخه من کلی برنامه واسه ۴شنبه سوری داشتم.دلم واسه مامانمینا یه ذره شده.من اورمیه میخوام![]()
![]()
| Design By : Pichak |


